تلختر ان لحظه را نمی توان بیان داد رویا مبهوت بود نمی دانست چه باید بکند مثل گنجشکی که در اب افتاده بود نمی توانست پرواز کند این گجشک بیچاره اصلا پر نداشت مادرش به اتاق امد و کمی پتو را از روی صورت دخترش رد کرد رویا چشمهایش را بست می خواست خواب جلوه بدهد اما مادر با هوش تر از ان بود که خواب بیداری دخترش را بیان بدهد مادر دستی به روی موهای پریشانش کشید و گفت ببین ایا دوست داری هروز این این حالتو تجربه کنی برو پی بختت خودت میشی خانم خودت زندگی می کنی اینم بچه ی خوبیه کارگره وضعیت مالیشم خوبه می
برچسب:
نویسنده: کامران اکبرینژاد
تاريخ: يکشنبه
18 مرداد
1405 ساعت: 14:27